محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
97
مجمع الانساب ( فارسى )
پس روز چهارم كاروانى به مصر مىرفت و نزديك چاه فرود آمدند ، و مهتر كاروان را مالك بن ذغر نام بود ، و اين مهتر را يكى مزدور بود نامش بشراى ، و آن چاه بر راه بيت المقدس امروز پيداست . بشراى نزديك چاه آمد و دلو به چاه فروهشت و دلو گران آمد ، خواست كه بركشد نتوانست . مزدورى به مدد او آمد و هر دو بركشيدند . چون بديدند ، كودكى هفده ساله بود همچون ماه ، پرسيدند كه تو كيستى ؟ گفت : « من غلامىام كنعانى كه برادرانم در اين چاه انداختند . » مزدوران گفتند اگر ما بگوييم كه اين غلام را در چاه يافتيم مردمان از ما بستانند . چون پيش كاروان رفتند گفتند : « اين غلام را خريديم . » پس در اين حال برادران يوسف برسيدند و گفتند : « اين غلام از ما گريخته است . » مالك بن ذغر گفت : « اين غلام را به من فروشيد تا او را در مصر به سود بفروشم . » پس يوسف را به بيست درم به او بفروختند ، چنانكه خداى فرمود : « وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ . » « 1 » و يوسف را به مصر آوردند . و در مصر ملكى بود از نسل عماليق از فرزندان سام بن نوح ، نام او ريان بن الوليد ، و اين ملك را خزينهدارى بود نام او عزيز ، و اين عزيز ، يوسف را از مالك به صد دينار سرخ بخريد . و اين عزيز مردى عنين بود و كس حال او نمىدانست مگر زنش و زنش زليخا نام بود در غايت حسن و جمال . و يوسف مدتى در خانهء عزيز مىبود و عزيز او را سخت عزيز مىداشت . و زليخا روى يوسف را مىديد ، بغايت نيكو بود ، عاشق يوسف شد و او را به خود خواند . يوسف پيغمبرزاده بود ، عصيان را كاره شد و اجابت نكرد . گفت : « معاذ اللّه ! من غدر در حقّ خداوند نكنم كه خداى نپسندد . » زليخا به هيچ حال دست از وى نمىداشت و آهنگ وى كرد ، چنانكه ممكن بود [ 65 ] كه يوسف را از راه ببردى . بارى سبحانه و تعالى يوسف را برهانى نمود ، چنان كه گويند در آن حال كه يوسف و زليخا به هم حديث مىكردند از شكاف ديوار ، يعقوب را ديد ، بازگرديد كه انگشت به روى بخاييد و گفت : « يا يوسف ! يا يوسف ! » چون آن بديد ، از خانه بيرون دويد . زليخا از پس وى بدويد . يوسف خود را به در سراى افكند . زليخا دامن پيراهنش بگرفت و جامه از طرف پس بدريد . چون يوسف و زليخا هر دو به در خانه
--> ( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 20 .